X
تبلیغات
دین و فلسفه - حکومت و حاکمیت از نگاه نهج البلاغه

حکومت و حاکمیت از نگاه نهج البلاغه - نویسنده: محمد علی وطن دوست

چکیده

مساله حکومت و حاکمیت در اسلام از مواردی است که جزء ضروریات اولیه دین تلقی شده و زیربنای گسترش معارف الهی در جوامع بشری قرار گرفته است. طرح این مساله از سوی دولت های استعماری و استبدادی به صورت یک تئوری در دنیا،  اهمیت بحث از حکومت و نقش مردم در آن به عنوان یکی از ارکان حکومت را بیشتر می سازد. بنابراین عقل سلیم حکم می کند که مبانی و ارکان حکومت الهی تبیین شود تا مرزبندی مشخصی بین حکومت دینی و سایر حکومتهایی که ساخته فکر بشر است، صورت گیرد. در این میان استفاده از نظرات رهبران الهی که دارای مقام عصمت اند ما را درکشف دقیق تئوری حکومت دینی یاری نموده و از فرو افتادن در پرتگاه گمراهی نجات می بخشد. بیانات امیرالمومنین (ع) در نهج البلاغه به مثابه چراغی است که می تواند بشر امروزی را در تاریکی فتنه ها راهنمایی کرده و اورا به کمال شایسته ای که متناسب با مقام انسانیت اوست برساند. در این مقاله سعی شده است حکومت و حاکمیت و مبانی و ارکان آن از نگاه امیرالمومنین (ع) تبیین شود و در برخی موارد به شبهاتی که در اثر برداشتهای نادرست از کلام امیرالمومنین (ع) القاء شده است، پاسخ داده شود.    

واژگان کلیدی: حکومت، حاکمیت، ولایت، مکشروعیت، مقبولیت، حق، تکلیف

معناي حكومت[1]

حکومت در نظامهای مختلف رایج در دنیا دارای معانی مختلفی است که تابع هواهای نفسانی مستبدان و مستکبرین  بوده و هر کسی براساس سیاست سودجویانه و مبانی اومانیستی خود تعریفی از حکومت ارائه می‌دهد.  وجه اشتراک همه این تعریفات را می توان در خودکامگی و سلطنت بر مردم دانست، ولی حکومت از نگاه دین و حاکمی که مشروعیت خود را از خداوند متعال دریافت کرده است، دارای معنایی غیر از معنای سلطنت بر دیگران است. این نگاه، که برخلاف نگاه اومانیستی، خودکامگی و هواپرستی انسان را محور قرار داده است، خداوند را  به عنوان محور هستی معرفی می کند و با شعار «لا حکم الا لله»[2] حاکمیت غیر خدا را جز در سایه ی اذن و حاکمیت الله نفی می کند. در این نگاه، حکومت جز آماده کردن زمینه برای سیر استکمالی انسان به سوی خدا و عروج به سر منزل مقصود الوهیت و صبغه ربوبیت دادن به عبودیت، معنای دیگری نداشته و سایر اهداف  متوسط به عنوان مقدمه ای برای رسیدن به هدف عالی و نهایی مطرح می شوند. همین امر باعث می شود که رهبران الهی که یکی از مصادیق أتم آن امیرالمومنین (ع) می‌باشند، هیچگاه از عبارت سلطنت و سلطان استفاده نکنند و به جای آن الفاظی همچون حاکم، والی، راعی و امام را بکار بگیرند و مسایل اقتصادی، نظامی و فرهنگی را ابزاری در جهت اصلاح مردم، وظیفه اصلی حاکم و والی بدانند:

«هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ-  مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فِي عَهْدِهِ إِلَيْهِ-  حِينَ وَلَّاهُ مِصْرَ جِبَايَةَ خَرَاجِهَا وَ جِهَادَ عَدُوِّهَا  وَ اسْتِصْلَاحَ أَهْلِهَا وَ عِمَارَةَ بِلَادِهَا»[3]

در جای دیگر امیرالمومنین (ع) نظارت بر مسایل نظامی، اقتصادی ، و قضاوت بین مردم ورسیدگی به خواستهای بحق مردم را  برای خود یک وظیفه واجب قلمداد نموده و تساهل در این امور را برای خود سزاوار نمی دانند:

« ... لَا يَنْبَغِي لِي أَنْ أَدَعَ الْجُنْدَ وَ الْمِصْرَ-  وَ بَيْتَ الْمَالِ وَ جِبَايَةَ الْأَرْضِ-  وَ الْقَضَاءَ بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ-  وَ النَّظَرَ فِي حُقُوقِ الْمُطالبین ... »[4]

در برخی موارد امام (ع) از حکومت به امارت تعبیر می کنند چنانکه به ابن عباس می فرمايد: « و الله لهى احبّ الّى من امرتكم الّا ان اقيم حقا او ادفع باطلا»[5] و درباره طلحه و زبير فرموده: «انّ هولاء قد تمالوا على سخطة امارتى»[6]

گاهی نیز از حکومت با عنوان ولایت یاد می شود، ولايت يعنى اتصال یا پشت سر هم قرار گرفتن دو شيئى با همديگر، بطورى كه هيچ چيزى ميان آن دو فاصله نشود. البته براى ولايت معانى مختلف ديگرى هم ذكر شده: ولايت به معناى محبت، ولايت به معناى سرپرستى، ولايت به معناى آزاد كردن برده، ولايت به معناى بردگى يا ارباب برده بودن. [7]

به نظر مى‏رسد كه نوع ارتباطهايى كه در معناى ولايت ذكر مى‏شود. همگی مصاديق همان پيوند و پيوستگى هستند. «والى» امت و «والى» رعيت آن كسى است كه امور مردم را به عهده دارد و با آنها پيوسته است و همين معنى، بعد خاصى از مفهوم حكومت را از نگاه امير المؤمنين (ع) روشن مى‏كند.

از مواردی که حضرت در مورد حکومت اصطلاح ولایت را بکار گرفته اند، می‌توان به نامه ایشان در مورد انتخاب مالک اشتر به عنوان والی مصر نام برد:

« هَذَا مَا أَمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ-  مَالِكَ بْنَ الْحَارِثِ الْأَشْتَرَ فِي عَهْدِهِ إِلَيْهِ-  حِينَ وَلَّاهُ مِصْرَ ... »

در نامه 53 چنین آمده است:

« ... فإن في الناس عيوبا ، الوالي أحق من سترها ... »

و عبارتهای بسیار دیگری که به دلیل عدم گنجایش مقام از ذکر آنها خودداری می شود.

در برخی موارد از حاکم به عنوان «راعی» و از مردم با عنوان «رعیت» تعبیر شده است؛ «الرَّعْي» در اصل نگه‌داشتن حيوان است يا با غذايى كه جانش را حفظ كند يا با دور كردن دشمن از او. وقتی گفته می شود : رَعَيْتُهُ یعنی: حفظش كردم. در قرآن آمده است ( فَما رَعَوْها حَقَّ رِعايَتِها – حدید/27 ) يعنى حقّ حفاظت و سرپرستى بجاى نياوردند. همچنین معنای «مُرَاعَاة الانسان للامر» یعنی: مراقبت و نگهدارى در كار است كه چگونه و چه چيز از آن بدست مى‏آيد و به چه چيزى منتهى مى‏شود، از اين معنى است عبارت «رَاعَيْتُ النُّجُومَ» یعنی: ستارگان را نظاره و مراقبت كردم. [8] در این باره به ذکر یک مورد از موارد بسیار بسنده میشود :

امام (ع) در فرمان مباركی که به مالك اشتر نگاشته اند چنین می فرمایند:  

« وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ بِأَدْعى إِلى حُسْنِ ظَنِّ رَاعٍ بِرَعِيَّتِهِ مِنْ إِحْسَانِهِ إِلَيْهِم... »[9]

در بسیاری از موارد نیز به جای حاکم عنوان امام بکار رفته است؛ امام در لغت به كسى گفته می شود كه به پيشوايى او در قول و فعل اقتدى مى‏شود؛ چه بر حقّ باشد و چه باطل، در آیات قرآنی هر دو معنا بکار رفته است؛ « فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ »[10] ، « وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُون »[11] از جمله موارد بسیاری که در نهج البلاغ از حاکم با عنوان امام یاد شده است می توان به مورد زیر اشاره نمود :

« إِنَّهُ لَيْسَ عَلَى الْإِمَامِ إِلَّا مَا حُمِّلَ مِنْ أَمْرِ رَبِّهِ -  الَّا البْلَاغُ فِي الْمَوْعِظَةِ-  وَ الِاجْتِهَادُ فِي النَّصِيحَةِ-  وَ الْإِحْيَاءُ لِلسُّنَّةِ-  وَ إِقَامَةُ الْحُدُودِ عَلَى مُسْتَحِقِّيهَا-  وَ إِصْدَارُ السُّهْمَانِ عَلَى أَهْلِهَا ... » [12]

ضرورت حكومت

از آنجا که انسان موجودی مدنی الطبع می باشد برای رفع نیازهای اولیه خود نیازمند اجتماع و تعاون با سایر همنوعان خود است. این نیازمندی و تعامل با سایر افراد بشر، ایجاب می کند که قانونی وضع شود تا مانع هرج و مرج و سوء استفاده برخی افراد سودجو شده و افراد جامعه در سایه آن بتوانند به رفع احتیاجات خود اقدام کنند.[13] لذا به حکم عقل همانگونه که هر قانونی نیازمند به مقنن است، نیازمند به قوه مجریه ای که ضامن اجرایی قانون در جامعه  است نیز می باشد. از همین جاست که به حکم عقل، ضرورت وجود حکومت و در راس آن، حاکمی که بتواند به وضع و اجرای قوانین  در جامعه اقدام بکند، احساس می شود. امیرالمومنین (ع) در تبیین مساله ضرورت وجود حاکم و حکومت، در مقابله ی با تفکر انحرافی  خوارج که از شعار حق « لا حكم إلا لله »[14] برداشت نادرستی داشتند چنین می فرماید :

 « كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ ، وَ لَكِنَّ هَؤُلَاءِ يَقُولُونَ: لَا إِمْرَةَ إِلَّا لِلَّهِ، وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ، وَ يَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِرُ، وَ يُبَلِّغُ اللَّهُ فِيهَا الْأَجَلَ، وَ يُجْمَعُ بِهِ الْفَيْ‏ءُ، وَ يُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ، وَ تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ، وَ يُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِيِّ حَتَّى يَسْتَرِيحَ بَرٌّ، وَ يُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ... » [15]

از عبارت امیرالمومنین (ع) چند نکته قابل استفاده است :

1- خوارج از نفی حاکمیت غیر خدا نفی امیر بودن غیر خدا را برداشت می کردند.

2- از عبارت « وَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ » ضرورت وجود حاکم و حکومت در جامعه فهمیده می شود، اعم از اینکه حاکم شخص نیکوکاری باشد یا شخص فاجر.

3- شاید توهم شود که "در مورد حاکمیت شخص نیکوکار بر مردم که مقتضای عقل سلیم است اشکالی وجود ندارد ولی چگونه می تواند حاکم جامعه شخص فاجر باشد در حالیکه در قرآن هر گونه حکومت طاغوت نفی شده  و پیروی مومنین از این دسته حکومتها مورد نهی قرار گرفته است." پاسخ این توهم از عبارات بعدی قابل استفاده است، همانگونه که مشاهده می شود در این عبارات امام (ع) به مواردی اشاره نموده اند که جزء اهداف اولیه و مشترک بین تمامی حکومتها به حساب می آید و از این جهت تفاوتی بین حاکم نیکوکار و فاجر وجود ندارد چراکه حاکم فاجر نیز حداقل برای حفظ حکومت خود به جهت منافع شخصی که دارد باید جهاد نظامی را یکی از وظایف اصلی خود قرار دهد " يُقَاتَلُ بِهِ الْعَدُوُّ "  و امنیت راهها را برای رشد مسایل اقتصادی حکومت خود حفظ کند " تَأْمَنُ بِهِ السُّبُلُ " و برای جلوگیری از نارضایتی مردم و جلب حمایتهای مردمی، عدالت را در حد توان و حداقل در امور قضایی سرلوحه خود قرار دهد " يُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِيفِ مِنَ الْقَوِيِّ "

نتیجه ای که از مطالب فوق گرفته می شود این است که حکومت از منظر امیرالمومنین (ع) در هر جامعه ای دارای ضرورت بوده و این امر منافاتی با مسئله توحید و نفی حاکمیت غیر خدا ندارد.

منشأ مشروعيت حكومت [16]

نکته دیگری که در مسئله حکومت باید مورد توجه قرار گیرد این است که منشأ مشروعیت یک حکومت چیست؟ به عبارت دیگر چه عواملی باعث می شود که یک حکومت شکل قانونی پیدا کند و از حالت دیکتاتوری و استبدادی خارج شود؟

قبل از پاسخ به این سوال ابتدا می بایست نقش دو عنصر مشروعیت و مقبولیت در شکل گیری یک حکومت توضیح داده شود:

برای شکل گیری هر حکومتی و فعلیت پیدا کردن حاکمیت، باید دو عنصر مشروعیت و به تعبیری قانونی بودن حکومت و عنصر مقبولیت که به معنای پذیرش آن از سوی عموم مردم است، محقق شود. باید توجه داشت که تفسیر و منشأ این دو عنصر به اختلاف نوع حکومت، مختلف می شود؛ مثلا در حکومتی که اساس و پایه آن را حاکمیت خداوند متعال تشکیل میدهد، مشروعیت حکومت نیز از سوی خداوند تعیین می شود و مردم صرفا در فعلیت بخشیدن به حکومت حاکم، نقش داشته و مشروعیت حکومت را تعیین نمی کنند به عبارت دیگر، مردم فقط در مقبولیت بخشیدن به حکومت نقش ایفا می‌کنند. از همین جاست که تفاوت حکومت دینی با سایر اقسام حکومت روشن می شود؛ توضیح مطلب اینکه در برخی از اقسام حکومت که متداول بین غربی ها می باشد مثل حکومت دموکراسی هر دو عنصر مقبولیت و مشروعیت از سوی مردم تعیین شده و مردم به عنوان محور اصلی حکومت، همه کاره حکومت اند ولی در حکومت‌های الهی همانگونه که گفته شد مشروعیت حکومت از سوی مردم تعیین نمی شود ولی در مقبولیت و به فعلیت رسیدن حکومت حاکمی که از سوی خداوند تعیین شده است، نقش کلیدی را بر عهده دارند، به گونه‌ای که اگر مقبولیت عموم مردم نباشد، حکومت حاکم الهی فعلیت پیدا نمی‌کند. البته باید توجه شود که فعلیت پیدانکردن حکومت از سوی مردم به معنای فقدان مشروعیت حاکم تعیین شده از سوی خداوند نیست به دلیل اینکه معطی مشروعیت، مردم نیستند که با کنار کشیدن آنان مشروعیت حاکم، ساقط شود. مضاف بر اینکه وجوب اطاعت از حاکم الهی، معلول مشروعیتی است که خداوند متعال برای او قرار داده است، از‌این‌رو با ساقط شدن مقبولیت از سوی مردم، وجوب اطاعت از حاکم مفروض ساقط نمی شود. ظاهر کلام امیرالمومنین (ع) در نهج البلاغه در نامه‌ای که خطاب به معاویه نوشته اند این توهم را در ذهن ایجاد می کند که ایشان مردم را همه کاره حکومت می دانند، به عبارت دیگر هم مشروعیت و هم مقبولیت حکومت را مردم تعیین می کنند: 

«‌إِنَّهُ بَايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بَايَعُوا أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ-  عَلَى مَا بَايَعُوهُمْ عَلَيْهِ-  فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ أَنْ يَخْتَارَ وَ لَا لِلْغَائِبِ أَنْ يَرُدَّ وَ إِنَّمَا الشُّورَى لِلْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ-  فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلَى رَجُلٍ وَ سَمَّوْهُ إِمَاماً كَانَ ذَلِكَ لِلَّهِ رِضًا فَإِنْ خَرَجَ عَنْ أَمْرِهِمْ خَارِجٌ  بِطَعْنٍ أَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إِلَى مَا خَرَجَ مِنْهُ-...» [17]

در توضیح این عبارت باید گفته شود که چون این نامه خطاب به معاویه نوشته شده است امام (ع) براساس مبانی مورد پذیرش خود معاویه به احتجاج با وی پرداخته‌اند و مقصود حضرت این بوده است که حجیت و حقانیت خلافتشان را حتی براساس مبانی مورد پذیرش معاویه اثبات کنند، چون از نگاه معاویه اجماع مردم بر خلافت یک شخص، دلیل بر خلیفه مفترض‌الطاعه بودن آن شخص محسوب می‌شود.[18] مضاف بر اینکه با جمع بندی سخنان حضرت در جاهای مختلف نهج البلاغه بدست می آید که ایشان مشروعیت ولایت و حکومت والی و حاکم را معلول صلاحیتی می دانند که از سوی خداوند متعال به حاکم عطا شده است و مردم در حکومت، تنها نقش مقبولیت بخشیدن به آن را ایفا می کنند. از آن جمله از سخنان حضرت (ع) است كه به هنگام تصميم گرفتن مردم براى بيعت با عثمان ايراد فرموده است :  

« لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَيْرِي-  وَ وَ اللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ -  وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَيَّ خَاصَّةً-  الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ-  وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ ... »[19]

در این عبارت امیرالمومنین (ع) با عبارت « لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ النَّاسِ بِهَا مِنْ غَيْرِي » به اولویت خود در امر خلافت اشاره کرده اند روشن است که صاحب حق دانستن خود در امر خلافت  قبل از انتخاب حضرت از سوی مردم به عنوان خلیفه، مطرح شده است و این خود بیانگر این نکته است که حقانیت خلافت امیرالمومنین (ع) از سوی مردم تعیین نشده است.

در خطبه دوم امام (ع) در تبیین فضیلت آل محمد (ص) چنین می فرماید:      

« لَا يُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ ص مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ-  وَ لَا يُسَوَّى بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَيْهِ أَبَداً-  هُمْ أَسَاسُ الدِّينِ وَ عِمَادُ الْيَقِينِ-  إِلَيْهِمْ يَفِي‏ءُ الْغَالِي وَ بِهِمْ يُلْحَقُ التَّالِي-  وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَايَةِ-  وَ فِيهِمُ الْوَصِيَّةُ وَ الْوِرَاثَةُ-  الْآنَ إِذْ رَجَعَ الْحَقُّ إِلَى أَهْلِهِ وَ نُقِلَ إِلَى مُنْتَقَلِه‏ »[20]

روشن است كه اختصاص ولايت و وصيت و وراثت به آل محمد (ص) قبل از فعليت يافتن زمامداري اهل بيت (ع) بر مردم است همانگونه كه ظاهر عبارت نيز مي رساند كه جمله « لا يقاس بال محمّد (صلّى اللّه عليه و آله) من هذه الأمّة أحد » به منزله تعليل عبارات بعدي است توضيح مطلب اينكه چون در امت پيامبر احدي همتاي آل محمد (ص) نيست لذا اختصاص و انحصار افضليت به آنان به حكم عقل، انحصار ولايت آنان را نيز در پي خواهد داشت و مردم در اختصاص و انحصار ولايت و وصيت و وراثت به آل محمد (ص) هیچگونه دخالتی ندارند.

در جای دیگر امر به تبعیت کامل از اهل بیت پیامبر (ص) نموده و اوصاف اهل بیت را چنین بر می شمارد:

« انْظُرُوا أَهْلَ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ وَ اتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ فَلَنْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ هُدًى وَ لَنْ يُعِيدُوكُمْ فِي رَدًى فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا وَ إِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا  وَ لَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا وَ لَا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِكُوا ... »[21]

در خطبه 120 مي فرمايد :

وَ عِنْدَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ أَبْوَابُ الْحُكْمِ وَ ضِيَاءُ الْأَمْر

در خطبه 144 مي فرمايد:

« ... إِنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ قُرَيْشٍ-  غُرِسُوا فِي هَذَا الْبَطْنِ مِنْ هَاشِمٍ لَا تَصْلُحُ عَلَى سِوَاهُمْ-  وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ مِنْ غَيْرِهِم »

در اينجا امام (ع) با صراحت مسئله خلافت را روشن ساخته كه در خاندان غير «بنى هاشم» قرار نمى‏گيرد. بنا براين مدعيان خلافت بدون داشتن شايستگى لازم به اين مسند تكيه زده بودند، و جالب اين است كه « ابن ابى الحديد» در اين مورد در برابر سؤالى قرار مى‏گيرد كه حل آن برايش مشكل بزرگى ايجاد مى‏كند، او از خود نمى‏پرسد اگر گفته شود: «اين كتاب را طبق قواعد و اصول مذهب معتزله شرح كردى» (و مسئله خلافت را به همان معنى كه عامه اهل تسنن پذيرفته‏اند توجيه نمودى) پس در برابر اين سخن صريح كه امامت براى غير بنى هاشم، از قريش صلاحيت ندارد چه مى‏گوئى با اين كه اين سخن با مذهب معتزله چه قدماى آنها و چه متأخرين آنها سازگار نيست» در پاسخ مى‏گويد: «اين مشكل است و اگر صحيح باشد كه على عليه السّلام اين سخن را فرموده است، منهم گفته على (ع) را قبول دارم، زيرا براى من ثابت شده پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سلّم در باره او فرمود: « على با حق است، به هر جا على (ع) بگردد، حق با او مى‏گردد »[22]

در جای دیگر حضور مردم را در پذیرش خلافت از سوی امیرالمومنین (ع) شرط اصلی قبول ولایت و خلافت معرفی می کند:

«  لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِر وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاء أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُوم لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا  وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا ... »[23]

در عبارت فوق به روشنی به نقش مردم در تحقق یافتن عنصر مقبولیت به عنوان یکی از ارکان اساسی تشکیل حکومت  اشاره  شده  و نبود آن مساوی با فقدان حکومت تلقی شده است.

در برخی موارد امام (ع) از مردم براي پيشبرد اهداف حكومت، دعوت به عمل می آورد:

« ... أَيُّهَا النَّاسُ أَعِينُونِي عَلَى أَنْفُسِكُمْ-  وَ ايْمُ اللَّهِ لَأُنْصِفَنَّ الْمَظْلُومَ مِنْ ظَالِمِهِ وَ لَأَقُودَنَّ الظَّالِمَ بِخِزَامَتِهِ-  حَتَّى أُورِدَهُ مَنْهَلَ الْحَقِّ وَ إِنْ كَانَ كَارِها »[24]

در نامه ای که به برخی از کارگزارانش نوشته، مردم را به عنوان یاورانی برای استخراج حقوق معرفی می کند :

« ... وَ لَا يَرْغَبَ عَنْهُمْ تَفَضُّلًا بِالْإِمَارَةِ عَلَيْهِمْ-  فَإِنَّهُمُ الْإِخْوَانُ فِي الدِّينِ-  وَ الْأَعْوَانُ عَلَى اسْتِخْرَاجِ الْحُقُوقِ ... »[25]

 نتیجه اینکه از نگاه نهج البلاغه، مقبولیت حکومت از سوی مردم و مشروعیت آن از سوی خداوند متعال دانسته شده است. با این بیانات پاسخ کسانی که با اسناد به سخن امیرالمومنین (ع) قول به اجماع را اثبات می کنند داده می شود.[26]

حكومت حق يا تكليف

قبل از تبيين سخنان امام در مورد حق يا تكليف بودن حكومت توضيحي مختصر در باره رابطه حق و تكليف ضروري به نظر مي رسد :

بدیهی است كه حق و تكليف به لحاظ مفهومي با هم متغايرند و لذا از جهت تبيين رابطه مفهومي نيازي به بررسي تطبيقي آن دو نيست ولي از جهت مصداقی نياز به تحليل دارد. بررسي مواردی که متعلق حق و تكليف قرار می گیرند، ما را به اين نتيجه رهنمون مي سازد كه بين آن دو از جهت مصداقي رابطه عموم و خصوص مطلق برقرار مي باشد ولي بايد توجه داشت كه براي پي بردن به رابطه حق و تكليف مي بايست اين دو وصف را به همراه موصوفشان كه همان محِقّ و مكلَّف است مورد بررسي قرار داد؛ توضيح مطلب اينكه، هر جا تكليفي وجود داشته باشد  حقي هم وجود دارد مثلا در مسائل زناشوئي " اگر زن، حق نفقه و حسن معاشرت دارد، مکلف به تمکین است و اگر مرد، مکلف به انفاق و حسن معاشرت است، بر زن، حق تمکین دارد " ولي اينگونه نيست كه هر جا حقي وجود داشته باشد محِقّ، تكليفي هم در مقابل آن داشته باشد؛ مثلا در مورد ديوانگان و كودكان حقوقي وجود دارد در صورتيكه تكليفي بر گردن خود ندارند از همين جا بدست مي آيد كه در مكلَّف اختيار و آگاهي شرط تكليف است ولي در محِقّ اينگونه نيست بلكه مي توان گفت موجودات غير مختار مثل حيوانات نيز حقي بر گردن انسانها دارند ولي مكلَّف به تكليفي در مقابل انسانها نيستند. خلاصه مطلب اینکه هر مکلَّفی، محِقّ است ولی هر محِقّی، مکلَّف نیست.  

در «صحيح ابى داود» كه از صحاح ستّه معروف بین اهل سنت مى‏باشد از «ابن عباس» نقل شده: زن ديوانه‏اى را نزد «عمر» آوردند كه مرتكب زنا شده بود، «عمر» با گروهى از مردم در باره او مشورت كرد و سرانجام دستور داد او را سنگسار كنند.

نتیجه اینکه:  حق داشتن، ملازم با تکلیف داشتن نیست؛

نكته ديگري كه بايد بدان توجه داشت و مي تواند به عنوان مقدمه بحث " رابطه متقابل حاكم و رعيت " نیز مطرح شود اين است كه در مواردی که ذی حقّ از شعور و آگاهی لازم برخوردار می باشد، حق داشتن در حوزه رفتار انساني يك امر دو سويه است ، به عبارت ديگر مي توان حق را به دو بخش تقسيم كرد؛ « حق له » و « حق عليه ». براي همين است كه در هر كجاي نهج البلاغه از حق شخصي در مقابل شخص ديگر صحبت شده است متقابلا حقوق طرف مقابل نيز مطرح گرديده است. البته روشن است كه هر جا وصف " حق له " تحقق داشته باشد محِقّ در صورتي كه از شعور و آگاهي لازم برخوردار باشد مي تواند آن را اسقاط كند ولي اگر حق از نوع " حق عليه " باشد در اينصورت تكليفي بر گردن شخص بوده و نمي تواند از انجام آن سرباز زند به عبارت ديگر اصطلاح " حق عليه " عبارت  ديگري از " تكليف " خواهد بود.

خطبه 214 يا 216 نهج البلاغه را ميتوان رساله جامعي در مورد حقوق متقابل اركان حكومت ( والی و رعیّت ) دانست اميرالمومنين (ع) در اين خطبه در مورد وجوب رعايت حقوق متقابل والي و رعيت از سوي هر دو گروه چنين مي فرمايد :

 « ... و اعظمُ ما افترضَ اللّه‏ُ سبحانَهُ مِنْ تِلکَ الحقوقِ حقُّ الوالی علی الرَّعیَّةِ و حقُّ الرّعیّةِ عَلی الوالی ... »

اداي حقوق متقابل از سوي دو طرف را سبب عزيز شدن حق و استواري پايه هاي دين معرفي مي كند :

« اذا ادّتِ الرّعیّةُ اِلی الوالی حقَّهُ و ادّیَ الوالی الیها حقَّها، عزَّ الحقُّ بینَهُم و قامتْ مناهجُ الدّینِ و اعتدلت معالِمُ العدلِ ... »

در خطبه 34 امام (ع) بياني دارد كه مي تواند تفصيل حق و تكليف متقابل والي و رعيت نسبت به هم باشد :

« ... أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِي عَلَيْكُمْ حَقّاً وَ لَكُمْ عَلَيَّ حَقٌّ فَأَمَّا حَقُّكُمْ عَلَيَّ فَالنَّصِيحَةُ لَكُمْ وَ تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ وَ تَعْلِيمُكُمْ كَيْلَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِيبُكُمْ كَيْمَا تَعْلَمُوا وَ أَمَّا حَقِّي عَلَيْكُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَيْعَةِ وَ النَّصِيحَةُ فِي الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِيبِ وَ الْإِجَابَةُ حِينَ أَدْعُوكُمْ وَ الطَّاعَةُ حِينَ آمُرُكُم ... »

در بیانات فوق، خیرخواهی برای مسلمانان، اجرای عادلانه بیت المال که از عبارت « تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ عَلَيْكُمْ » استفاده می شود از حقوق رعیت بر والی شمرده شده است؛ البته باید توجه داشت که کلمه في‏ء در جمله بالا، در كلام امام عليه السّلام اشاره به تمام اموال بيت المال است و تعبير به « تَوْفِيرُ فَيْئِكُمْ » با توجه به اين كه «توفير» از مادّه «وفر» به معناى «مال بسيار» و «توفير» به معناى «اداى آن» است اشاره به اين است كه وظيفه حاكم، اين است كه اموال عمومى را، به طور كامل در اختيار نيازمندان و تمام صاحبان حق قرار دهد و به طور كلى به امور اقتصادى و معيشت مردم سامان بخشد.

سومين وظيفه حاكم، که از عبارت « تَعْلِيمُكُمْ كَيْلَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِيبُكُمْ كَيْمَا تَعْلَمُوا » استفاده می شود، پرداختن به مسائل مربوط به آموزش و پرورش و كارهاى فرهنگى است. 

در واقع امام عليه السّلام در جمله‏هاى كوتاه و پر معناى بالا، به چهار بعد مهم حكومت اسلامى و حقوق ملت‏ها بر حاكمان اشاره فرموده است: اوّل-  برنامه ريزى صحيح، دوم-  تنظيم عادلانه مسائل اقتصادى، سوم-  توجه كامل به امر آموزش، چهارم-  توجه به امر پرورش و تهذيب اخلاق و مبارزه با مفاسد اخلاقى.[27]

در همین خطبه در بيان رابطه دوسويه حق و تكليف از سوي مردم و زمامداران چنين مي فرمايد :

فقد جعل اللّه‏ُ لی علیکم حقّا بولایة امرِکم و لکُم عَلَیَّ مِنَ الحقِّ مثلُ الذی علیکم

از اين عبارت به روشني ميتوان تلازم بين حق و تكليف را استفاده نمود. ظاهر عبارت فوق بيانگر اين است كه حق زمامداري اميرالمومنين (ع) بر مردم بعد از خلافت حضرت مي باشد ولي از بيانات ديگر حضرت در جاهاي ديگر نهج البلاغ روشن مي شود كه حق خلافت معلول انتخاب مردم نيست بلكه اين شايستگي و صلاحيت ذاتي والي است كه او را شايسته خلافت الهي بر مردم مي نمايد . چنانكه در خطبه دوم – همانگونه که قبلا نیز بدان اشاره گردید -  در مورد ولايت آل محمد (ص) چنين مي فرمايد:

« لَا يُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ (ص) مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ وَ لَا يُسَوَّى بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَيْهِ أَبَداً هُمْ أَسَاسُ الدِّينِ وَ عِمَادُ الْيَقِينِ إِلَيْهِمْ يَفِي‏ءُ الْغَالِي وَ بِهِمْ يُلْحَقُ التَّالِي وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَايَةِ وَ فِيهِمُ الْوَصِيَّةُ وَ الْوِرَاثَةُ الْآنَ إِذْ رَجَعَ الْحَقُّ إِلَى أَهْلِهِ وَ نُقِلَ إِلَى مُنْتَقَلِه »

روشن است كه اختصاص ولايت و وصيت و وراثت به آل محمد (ص) قبل از فعليت يافتن زمامداري اهل بيت بر مردم است همانگونه كه ظاهر عبارت نيز مي رساند كه جمله « لا يقاس بال محمّد (صلّى اللّه عليه و آله) من هذه الأمّة أحد » به منزله تعليل عبارات بعدي است توضيح مطلب اينكه چون در امت پيامبر احدي همتاي آل محمد (ص) نيست لذا اختصاص و انحصار افضليت به آنان به حكم عقل، انحصار ولايت آنان را نيز در پي خواهد داشت.

حكومت هدف يا وسيله

همانگونه که قبلا نیز اشاره گردید در صورتی که حکومت الهی در جامعه حاکم باشد خداوند به عنوان محور هستی معرفی شده و شعار « لا حکم الا لله » حاکمیت غیر خدا را جز در سایه ی اذن و حاکمیت الله نفی می کند. در این نگاه حکومت جز آماده کردن زمینه برای سیر استکمالی انسان به سوی خدا و عروج به سر منزل مقصود الوهیت و صبغه ربوبیت دادن به عبودیت، معنای دیگری نداشته و سایر اهداف  متوسط به عنوان مقدمه ای برای رسیدن به هدف عالی و نهایی مطرح می شوند. این نگاه برخلاف دیدگاه ماکیاولیستی ،که شعار « هدف وسیله را توجیه می کند » سر می دهد و حکومت و حاکمیت بر مردم را وسیله ای برای رسیدن به قدرت طلبی و جاه طلبی معرفی می کند، حکومت را ابزاری می داند که اصلاح آن می تواند زمینه را برای رسیدن انسان به کمال لایقش که همان معرفت خداوند متعال است، فراهم کند.    

در همین راستا امیر المومنین (ع) حکومت را برای خود هدف ندانسته بلکه آن را به منزله ابزاری میداند که به وسیله آن از ظلم ظالم جلوگیری شده و حق مظلوم از ظالم بازستانده می شود :

« لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِر وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاء أَلَّا يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُوم لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا  وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا ... » [28]

در جای دیگر به صراحت هدف خود از برپایی حکومت را رسیدن به معالم دین در جامعه و اصلاح سرزمین ها به منظور ایجاد امنیت و رفاه و اقامه حدود الهی، بیان می کند:  

« ... اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنِ الَّذِي كَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِي سُلْطَانٍ وَ لَا الْتِمَاسَ شَيْ‏ءٍ مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ وَ لَكِنْ لِنَرِدَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِينِكَ وَ نُظْهِرَ الْإِصْلَاحَ فِي بِلَادِكَ فَيَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِكَ  وَ تُقَامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِ ... »[29]

در روایتی که ابن عباس از امیرالمومنین (ع) روایت کرده است حضرت ضمن بیان اینکه حکومت و فرمانروایی هیچ ارزشی از نظر وی ندارد، هدف از حکومت را فقط اقامه حق و دفع باطل بیان می داند:

« قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ دَخَلْتُ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (ع) بِذِي قَارٍ وَ هُوَ يَخْصِفُ نَعْلَهُ-  فَقَالَ لِي مَا قِيمَةُ هَذَا النَّعْلِ فَقُلْتُ لَا قِيمَةَ لَهَا فَقَالَ (ع) وَ اللَّهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ  إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا »[30]

 نتیجه گیری کلی

با توجه به مسایلی که عنوان شد اهمیت مساله حکومت و ارکان آن (والی و رعیت) از نگاه امیرالمومنین (ع) فهمیده می شود؛  در بخش معنای حکومت روشن شد که حکومت از نگاه امیرالمومنین (ع) در معانی امامت، ولایت، امارت ورعایت بکار رفته است دقت در معانی این واژه ها و موارد استعمال آنها نگرش امام (ع) را در مورد زوایا و ابعاد مختلف حکومت می نمایاند، نگرشی که همسو با نظر قرآن بوده و همتایی کتاب خدا و عترت اهل بیت (ع) را نشان می دهد. وجود حکومت برای ایجاد امنیت و اصلاح بلاد و جلو گیری از هرج و مرج برای هر دولت و ملتی ضرورت دارد به گونه ای که نبود حکومت به فروپاشی کشورها می انجامد، ولی باید توجه داشت که حکومت برای حاکمی سزاوار است که مشروعیت خود را از خداوند متعال گرفته باشد و به حکومت خود صبغه الهی داده باشد نه اینکه هر کس و ناکسی، به هر بهانه ای و صرفا با انتخاب اکثریت مردمی که خداوند تبعیت از آنان را سبب افتادن در ورطه گمراهی بیان می کند[31]، بتواند حکومت را بدست بگیرد و هواهای نفسانی خود را با نام حکمرانی بر مردم تحمیل کند. از همین جاست که امیرالمومنین (ع) خود و اهل بیت رسول الله را أحق و اولی به امر خلافت و ولایت مردم می داند و در جاهای متعددی از غصب حق خود شکوه و گلایه می کند و خود را همچون شخص استخوان در گلو گیرکرده و خار بر چشم رفته ای می داند که به خاطر مصلحت حفظ دین دست از حق خود شسته و عدالت را با خود خانه نشین کرده است. امیرالمومنین (ع) برخلاف دنیا طلبانی که حکومت را دست آویزی برای رسیدن به آمال و شهوتهای خود قرار می دهند آن را وسیله ای می داند که به کمک آن حق ستمدیده گان از ستمگران باز ستانده می شود و سرزمین ها اصلاح شده و با برپایی عدالت زمینه برای حرکت در مسیر توحید هموار میگردد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فهرست منابع

قرآن کریم

1- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، چاپ اول، قم، انتشارات کتابخانه عمومی آیة الله مرعشی نجفی، 1337ق

2- ابن ‏ميثم بحرانی، شرح نهج البلاغه، چاپ دوم، مکان: نامعلوم، دفتر نشر الکتاب، 1362 ش

3- جميل حمود، محمد، الفوائد البهية في شرح عقائد الامامية، چاپ دوم، بيروت، انتشارات موسسة الاعلمي‏، 1421 ق‏

4- رضوانی، علی اصغر، شيعه شناسى و پاسخ به شبهات، چاپ دوم، تهران‏، نشر مشعر، 1384 ش‏

5- صبحى صالح، شرح نهج البلاغه، قم، موسسه دارالهجرة، بی تا

6- صدر الدین، محمد (ملاصدرا)، المبدأ و المعاد، به تصحيح سيد جلال الدين آشتيانی، چاپ اول، تهران، انجمن حكمت و فلسفه ايران، 1354 ش

7- طبري،  تاریخ طبری، چاپ چهارم، بیروت، انتشارات موسسة الاعلمي، 1403 ق

8- مکارم شیرازی، ناصر، پيام‏ امام (شرح نهج البلاغه)، چاپ اول، تهران، دارالکتب الاسلامیه 1375 ش

9- نقوی قاینی خراسانی، سید محمد تقی،  مفتاح‏السعادة في‏شرح‏نهج‏ البلاغة، تهران، مکتبة المصطفوی

10- یعقوبی، تاریخ یعقوبی، قم، مؤسسه نشر فرهنگ أهل بيت عليهم السلام، بی تا



[1] - مطالب نگاشته شده در این باب اجمالی از نظریه مذهب شیعه در باره معنای حکومت می باشد ، بدیهی است که مقام گنجایش تفصیل را نداشته  و توضیحات بیشتر مطالب را باید در مباحث امامت و ولایت جستجو نمود برای توضیح بیشتر در باره حکومت از نگاه شیعه می توانید رجوع کنید به برخی از شروح نهج البلاغه مثل: نقوی قاینی خراسانی، سید محمد تقی،  مفتاح‏السعادة في‏شرح‏نهج‏ البلاغة، ج 4، ص 351 – 354 و در مورد ولایت از نگاه شیعه و اهل سنت رک : جميل حمود، محمد، الفوائد البهية في شرح عقائد الامامية، ج‏2، ص110 به بعد

[2] - این عبارت برگرفته از آیه 57 سوره انعام می باشد « قُلْ إِنِّي عَلى‏ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّي وَ كَذَّبْتُمْ بِهِ ما عِنْدي ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلين »

[3] -  نهج البلاغه / نامه 53

[4] - نهج البلاغه / خطبه 119

[5] - نهج البلاغه / خطبه 33

[6] - نهج البلاغه / خطبه 169

[7] - رک: كتاب العين، ج‏8، ص365 - لسان العرب، ج‏15، ص 407 - المفردات في غريب القرآن، ص 885 - مجمع البحرين، ج‏1، ص455

[8] - رک: المفردات في غريب القرآن، ص 357

[9] - نهج البلاغه / نامه 53

[10] - توبه / 12

[11] -  سجدة /  24

[12] - نهج البلاغه / خطبه 105

[13] - برای توضیحات بیشتر رک: صدر الدین، محمد (ملاصدرا)، المبدأ و المعاد، ص488

[14] -  برای توضیحات بیشتر رک: تاریخ یعقوبی، ص191 – تاریخ طبری ص 52

[15] - نهج البلاغه/ خطبه 40

[16] - نگارنده در این بخش صرفا به بیان اجمالی نظریه شیعه در باب مبنای مشروعیت حکومت پرداخته و از وارد شدن در مباحث تفصیلی و نقد نظرات مخالفین خودداری نموده است. برای اطلاعات بیشتر و آشنایی با نظرات مخالفین و نقدهای آنان رک: رضوانی، علی اصغر، شيعه شناسى و پاسخ به شبهات، ج‏1، ص 449 – 481 یا کتاب ولایت فقیه امام خمینی (ره) و کتاب ولایت و خبرگان از آیت الله مصباح یزدی و کتاب ولایت فقیه آیت الله جوادی آملی کتاب و ....

[17] -  نهج البلاغه / نامه 6

[18] - رک: شرح ابن ‏ميثم ، ج 4، ص 354

[19] - نهج البلاغه / خطبه 72

[20] - نهج البلاغه / خطبه 2

[21] - نهج البلاغه / خطبه 97

[22] - رک : شرح ابن ابى الحديد، ج 9، ص 87

[23] - نهج البلاغه / خطبه 3

[24] - نهج البلاغه / خطبه 136

[25] - نهج البلاغه / نامه 26

[26] - رک: صبحى صالح، نهج البلاغه، ص 366  - همچنین رک: شرح ابن ابى الحديد، ج 14، ص 37

[27] - برای توضیحات بیشتر رک: مکارم شیرازی، ناصر، پيام‏امام‏ ، ج 2، ص 344

[28] - نهج البلاغه / خطبه 3

[29] - نهج البلاغه / خطبه 129

[30] - نهج البلاغه / خطبه 33   

[31] - وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُون - الأنعام /116

+ نوشته شده توسط محمد علی وطن دوست در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 و ساعت 11:11 |